| شبهاي گراماتا |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
دائو د جینگ یا تائو ت جینگ. اثر لائوتسه یا لائودزو. پست سوم است. به مذاقم رو به راه است. بی رنگی است. لامسب لازبان است. مفتون هیچ است. گفتن را تباه کردن میداند. به هیچ احترام می گذارد. به تهینا. به عدم. فرّار است. هر لباس جفنگی را به راحتی نمیشود به تنش دوخت. اصلا نمیدوزد. فهمش سخت است. خطرناک است. «بی عمل دائو سامان میدهد.» بی عمل است و سامان میدهد! چقدر چنگ زدهایم و کانه خر در گل بیشتر فرو رفتهایم. رهایی دارد. نه نفی نه ایجاب. نه حذف، نه آویزانی. چه لحظهها که به فاک فنا رفت به خاطر آویزانی. شدند، شدیم. به خالی احترام میگذرد. چقدر زباله کردیم و پر شدیم و بی دلیل. چه جاه طلبیم. فهمش سخت است. به راحتی میتواند لغلغه زبان کسی شود که بویی نبرده از آن و الکی ورش میزند. و یا عامل شود به انفعال و گندیدگی. «زن توانی بود؟» جملهای از همین کتاب. تبار تغییر به نرینگی نمیرسد؟ تحلیل، مردانه نیست؟ تغییر، مردانه نیست؟ وادادگیی عاملانه، زنانه نیست؟ یک چیز دیگر. لام تا کام که میخواهیم حرفی بزنیم مدام دست و پا جمع میکنیم که مبادا از جایی کسی .... میخواهم بگویم هایدگر قطعا دائو خوانده. «چرا چیزها به جای این که نباشند، هستند؟» جمله مرکزی هایدگر در «متافیزیک چیست؟». از هگل گرفته. اما به خدا دائو خوانده.اما مهم نیست اصلا. چرا باید گفت کش رفته؟( اصلا استاد یک جا عین به عین قصه شناگری و دانش شنا را از کیرکگور گرفته. مهم است مگر؟) یا مثلا اصلا چرا بگوییم؟ که گفتن تباه میکند. چقدر گوشها که سکوت را نفهمید. چرا بسازیم الکی و بر اساساش میل کنیم؟ یک چیزی هست فقط که نیست. توی کلمات نیست. فاز به فازش که بدهی همین طور میغلطی. سرخوش میغلطی. آهنگ به آهنگش که بشوی و گوشاش بدهی، پیدا میشود؛ پیدا میشوی. چقدر کلمه بازی! کو گوش شنوا؟ ولی پیدا میشود. بیگشتن. پیدا میشوی.
| لینک |

فیلها دور شدهاند
دیگر فیلات
هوس هندوستان نمیکند
شاید فقط
بعضی وقتها
تاکید میکنم
بعضی وقتها
از پشت آن تور سنگی
به آن فیل مادر نگاه کنی و بگویی:
«عجیبه! چه جوری اون بچههه رفته تو دل مامانه؟!»
فیل که هیچ
دلات هم
دیگر حتی
هوس نمیکند
و انگار که کوه کندهای
افتاده ای
خندهدار است
من
فرهادم
تو خراب شدهای
باشد
بخواب
که ما بیداریم
من و
گله گله فیل
که هیشان می کنم
به هندوستان تو
هه!
آخر عمری چوپان شدهام
راحت باش!
تا میتوانی تلخی کن
کی به کی است؟
من
شیرین میشوم
چه حکایتی شود!
بدهیم روی سنگ بکنند
عجیب جوری است
ولی هست
عجیبتر از جوری که
اون بچههه رفته تو دل مامانه!
عجیب تر از
بیهندی فیلهای من
خرابی تو
چوپانی من
عجیبتر از ....
بگذریم
فیلها
دور شدهاند
باید بروم
| لینک |

(دستبردی در قصه ای از هزار و یک شب)
جواني آمد و گفت: منم.
در جا گرفتندش. گفتند: چرا کشتي؟ قصاص براي تو کم است. يكي کشتي به تن، هزار به آهویی.
گفت: ميدانم.
گفتند: حيفتات نيامد از اين همه؟ چشمها را ببين. بسته هم ميکُشاند و به آتش ميکشاند.
گفت: ميدانم.
گفتند: حالا زنت هيچ، مادر پسرت که بود. تن هيچ، مهر پسرت چه؟
گفت: ميدانم.
گفتند: چرا؟
گفت: ....
گفتند: با توايم چرا؟
گفت:...
گفتند: بگو چرا؟
گفت: او بود و من و هوا خوش بود. گذشت تا او ناخوش شد. افتاد. افتاده گفت: به ميخواهم.
گفتم: به!؟
گفت: مرا به اصفهان ميبرد و حوالي پل. به ميخواهم. حالا که نم باران و بوي دود کنار آتشگاه نيست. به باشد بهتر ميشوم.
گفتم: حالا که به نيست.
گفت:خواب ديدم زاينده رود پر از بِه بود. به ميخواهم.
گفتم: عزيز دلکم به نيست.
گفت: مادر نامه نوشته که درِ خانهمان در اصفهان باز بوده اما تاب نياورده حياط را نگاه کند. همسايه کهتعارف کرده، دويده رفته است خانه آنها. خودت ميداني که حياطمان درخت بِه داشت و هر سال سه به ميداد. بِه بلاي عجيبي سر حياط ميآورد. نازکم بِه برايم بياور.
گفتم : بِه نيست.
گفت: يادت هست از اتوبوس پياده شديم. شب بود و من به خوابگاه رفتم... يادت هست برف آن شب باصداي بوسهي ما چه کرد؟ برف بلاي عجيبي سر صداها ميآورد. من رفتم صدام کردي، گفتي بهات را نبردي دختر! چه رنگي داشت آن بِه. برف بلاي عجيبي سر رنگها ميآورد. بِه بياور برايم.
گفتم: نيست بِه.
گفت: يادت هست قصه نوشتي؟ قصه آن پيرمرد که به خانه ميرفت و بِه از بالارفها بر ميداشت و بو ميکرد. بِه ميخواهم به.
به دنبال بِه از خانه دويدم. گشتم. بِه نبود. صبح از خانه بيرون زدم. باغ ها را گشتم و از باغبانها پرسيدم. تا يکي گفت در اينجا بِه يافت مينشود، اما خليفه در بصره باغي دارد که درختان بِه دارد. به بصره رفتم. به حيله و مصيبت سه بِه چيدم. پانزده شبانه روز رفتم و بازگشتم و بِه در دست، به خانه رسيدم. فردا در بازار ميگشتم درين فكر که حالش با بِه، بِه شود. غلام سياهي را ديدم که بِه در دست رد ميشد. به او گفتم به از کجا آوردي؟ بگو تا من هم بخرم. خنديد و گفت: «اين بِه را از معشوقه خود گرفتهام. چند روزي در سفر بودم بر كه گشتم، رنجور و نزار بود و سه بِه بر بالينش بود. يکي از سه بِه را به من هديه داد و گفت شوهر قلتبان من پانزده روز براي چيدن اين بِه، به بصره رفته است. حالا يکي بگير ببر عزيز دلکم.»
زود به خانه رفتم. يکي از سه بِه نبود.
گفتم: کجاست؟
گفت: نميدانم. خوابيده بودم، بيدار که شدم نبود.
گفتم: به کجاست؟
گفت: نميدانم.
از بالارف يك خنجر زينتي برداشتم و به قلبش زدم. خونش چکيد روي به و افتاد.
گفتند: با شک نميشود کشت.
گفت: ميدانم.
گفتند: يقين نكرده نميشود کشت.
گفت: ميدانم.
گفتند يقينات شد؟
گفت: شد.
گفتند: چطور شد؟
گفت: تنش را در گليم پيچيدم و انداختماش در دجله. شب به خانه برگشتم. پسرم داشت گريه ميکرد. گفتم: چرا گريه ميکني؟
گفت: به مادرم نگو بِهاش را برداشتهام. گفتم: باشد. گفت: تقصير من نيست بهام را آن غلام گرفت.
گفتم: چه بهي؟
گفت: در کوچه بازي ميکردم. بِه را به زور گرفت. گفتم: بِه مال مادرم است. گفت:باشد. گفتم: پدرم پانزده روز تا بصره رفته تا بِه بياورد؛ چون مادرم را به اصفهان ميبرد و حوالي پل و حالا که نم باران و بوي دود کنار آتشگاه نيست، به باشد او بهتر مي شود. خنديد و بِه را برداشت و رفت. پسرم اين را گفت و من يقينم شد که به خطا رفتهام.
گفتند: با تو چه کنيم؟
گفت: ....
گفتند: با تو چه کنيم؟
گفتند: با توايم، با تو چه کنيم؟
گفت: در زايندهرودم بيندازيد.
زمستان ۸۳
| لینک |

به دلیلی چند وقتی است درگیر اسماءالحسنی شدهام. از هو گرفته تا الله و رحمن و ودود و ...
حرف بر سر تعدادشان زیاد است اما ۱۲۷تایش قطعی است. از بین همه آنها یکی هست که همراه هو و حق و رب و بر از اسمهای دوحرفی است: حیّ. تکرارش کنید: حیّ. یک بار دیگر. کوبش غریبی دارد. حیّ. قاطع است. ممتد است. به خاطر آوای آخرش. حیّ. حرف اولش نرم است. مهربان است:ح. و آخرش، یک بار دیگر میگویم قاطع است و ممتد. حیّ. فارسیاش میشود همیشه زنده. حیّ. ولی جواب نمیدهد. حیّ. شاید بشود گفت همیشگی. حیّ. ازلی و ابدی. حیّ. درگیرم کرده است. حیّ. حیّ. حیّ. حیّ.
| لینک |
ما دوباره نوشتیم
«از رمانهاي دههي 40 مشخصا به ترتيب سالهاي توليد ميتوان به «عزاداران بيل» غلامحسين ساعدي، «سفر شب» بهمن شعلهور، «سووشون» سيمين دانشور، «شازده احتجاب» هوشنگ گلشيري و «روزگار دوزخي آقاي اياز» خودم كه در سال پاياني دهه خمير شده است، اشاره كرد. البته «تنگسير» و «سنگ صبور» چوبك را هم داريم كه دومي يكي از رمانهاي مهم زبان فارسي است، ولي «تنگسير» هميشه براي من گرفتاري داشته است.»
از گفت و گوی ایسنا با رضا براهنی
| لینک |

تهی باش
روان بیاساید
هزاران هزار خیزند و فرود آیند
بازگشت، نهایت است
پدید آیند و ببالند
ریشه، مادر است
آه آرامش!
دائو د جینگ/لائوتزو/ ترجمه ی بهزاد برکت
| لینک |



